تبليغاتX
نیکو بستانی
چون آغازت کردم آواز شدم چون آواز شدم ناگهان رقصیدم.
جای خالی مرا.....

مرا.....

مرا باز به این کهنه آغوشت بسپار

باد سودای خیال انگیزم را فاش می کند

پخش می شوی و گم می شود تلخی طالعم در فنجان قهوه

مرا ............جای خالی مرا.....

بر دوش مانند صلیبی همراه کن.

مسیح یگانه تر است یا علی؟

من در بارقه ی امیدی که مشت می شود و پرتاب و فریاد می کشی آزادی!!!!!!!!!!

رها می شوم تا نا کجای ابرها

میان خرده فرشته هایی که باور داشتند مرا...

مرا از کودکی

از چادر گلدار تکلیف تاخاطره ی پنهان بوسه های تردید و تنبیه مرا..

مرا در این بهشت افلاطونی نگاه مدار

جای خالی ام را در آغوش کهنه ات به باد بسپار

ما کلک خورده ایم

ابرها تنها حبابی هستند فشرده از شرم نگاه های انبوه


نه نمی شناسمت.

اینگونه که در انزوال خواب من بیطوطه کرده ای

اینگونه که من به دشنام دشنه بر آورده ام از تکرار و

تو هر گاه به تکرار سلامت به پا نمی خیزی

اینگونهکه من به مصیبت می شمرم شن ها را تا زمان نایستاد و تو استوار و بر قرار به قرار بیایی و من این چنین به شکوه نیایم و ....

نه.....نه...

نمیشناسمت بیهوده

بیهوده نمیشناسیم

ما به تکرار که اینجاییم اینگونه فجیع عریان

که از تمامیتمان فقط سینه های سرخ من است و دستان نارس تو


این که به تاراج می بری

موی سپید من است در آستانه ی جوانی

در لهلهه ی دیدنت بی تابم نکن

ما کلک خورده ایم

عشق سرابی بیش نبود.


فرو رفته ام در جایی شبیه قلبت

افسانه نیستم

من فرهاد کوه کن ام


از برای سرودن تو غزل غزل می بافم

می پیچم

می رقصم

نگاهت را از من نگیر

می لرزم

من به پشتوانه ی حرم نگاه تو

حافظ شدم و نوشتم

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:30  توسط نیکوووووووووو  |